تبليغاتX
من: بهناز میم -







+ نور که می رسید به موهایش هزار پاره می شد ،می گسست و هر رشته اش می رفت لای چند تار مو ، چشم ها را جمع و جمع تر می کردم تا با دقتی ماورای توانم ببینم؛ تارهایی که غرق نور می شدند تارهایی که به هم می پیچیدند و راه نور را می بستند… گاهی آن طور که بیدار نشود دست می کردم لای موها  و آن جا که تاریکی غالب شده بود کمی نور می فرستادم .

صدای مگس می آمد ،گیر کرده بود پشت پرده ، روی شیشه بالا پایین می رفت و می افتاد .

نوشته شده در  2008/11/14ساعت 18:20  |