تبليغاتX
من: بهناز میم -







+ از ثانیه ای که بخواهم و اراده کنم تمام روابط خونی٬ ژنتیکی٬ دی ان ای ای و غیره ٬که من را به هر بنی بشری -از فامیل دور گرفته تا نزدیک... تا همین پدر - مربوط و متصل می کند برایم بی معنی٬ بی ارزش و فاقد هر گونه رسمیتی می شود ٬ چه در عالم بالا -اگر هست-چه در همین عالم پایین در برگ های پوسیده ی هر دفتر خانه ی به تاریخ پیوسته ای که اسم من را نوشت٬ ثبت کرد و نسبت داد ٬ آقا نسبت داد می فهمی؟ نسبت کم چیزی نیست٬ که برای اضافه کردن یکی به این چند تا عمری بالا پایین می شوی متحمل شکست عشقی ٬ هزار جور درد و مرض فکری روحی و جسمی می شوی٬ کل هستی را بوته ی آزمایش می کنی، هی امتحان می کنی اگر فِیل نشود هی صد بار دیگر به صد روش دیگر می آزماییش تا کسی را به این راحتی هاااا به خودت نچسبانی که نسبت مفتی مفتی نیست ، که ای آن بالایی یک عدد نسبت انتخابی هم که گذاشته باشی برای ما همان یکی را انقدر این ور آن ور می کنیم تا همانی بشود که می خواهیم ... که می خوا هیم.

من با آن مردی که آن پایین تلوزیون بیست و چهار ساعته نگاه می کند که تکرارش را هم نگاه می کند، از آن تی وی ها که لق لق زبان چیپ ترین مجری هاش دموکراسی و این حرف هاست و خودش دیکتاتور کوچولوی قلمرو خودش است هیچ هیـــــــــــچ نسبتی ندارم.

قاتل هم شاید باشیم ، روزی.

پ.ن. خسته ام،  بله خسته ام من که کل زمستان خوابم نبرده بود من که هر روزش را مثل چیییی زندگی کردم که هی خشمم را خوردم که هی انرژی ام را ریختم پای راهی که منطق اش اینجایی بود (یعنی انرژی ام را ریختم دور) و حالا مجبورم لاشه اش را بکشم بیرون بفرستمش برای بازیافت ... . من که لوبیا نیستم که هی هر فروردین از نو سبز شوم ، من آدم همیشه بیدار همه ی فصل هام ، استراحتی نیست ، مجالی نیست ، گریزی اگر هست می خواهم که نباشد ، گریزی نیست. 

نوشته شده در  2009/4/2ساعت 15:5  |